|
سلام من دوشنبه شب می رم فکر نکنم دیگه همدیگرو ببینیم .منو فراموش کن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش!!! امضا: سال ۸۴
عید همتون مبارک!!!!
...
|
خسته ام اينقدر که ديگر نمی دانم چه کار بايد بکنم ! از تو نوشتن دارد ديوانه ام می کند ! مدت هاست که هر شب با تو می خوابم اما در اواسطش که از های های گريه دلم از خواب می پرم می بينم رفته ای و من بايد تا صبح گوسفند بشمارم ! مدت هاست که منتظرم! منتظر يک نشانه ٬ يک حرکت ٬يک چيزی که به من ثابت کند تو هستی! باور کن که باور دارم به طلوع خورشيد اگر تو باشی! اما اگر نباشی... هر روز لعنتی ست بر او تا شايد يک روز حيا کند و در نيايد ! ...باز هم تکرار حرف های تو به حرفهايم مجال خود نمايی نداند! زمانيست که پرده ها کشيده اند اما سايه کلماتت بر روی شيشه٬ صورتم را کبود ميکند! ديگر هوايی ندارم و لبانم تشنه لبان توست تا شايد اخرين نفس را با تو بکشم! فردا را هم که سپری کنم به تولدت نزديک ميشويم اما اثری از تو نيست! نمی دانم چند روز مانده است به بهار زندگيت اما دل من امروز شکوفه زد به اميد باروری از نگاه تو! از دلتنگی هايم برايت گفتم از راز هايم تا جا برای راز جديدم باز تر شود ! نمی دانی چه زجری دارد گريه کردن بر بستری که ۷ بار برايت اشک ريختم! برايت نظر کردم و دعا خواندم و ۷ بار يه طرفت فوت کردم !به نيت هفت وجودم !شايد می خواستم با تو مقدس شوم! نمی دانی چه زجری دارد برای الهه ی ابها که در فقدان اشک بميرد! کجايی! کجا بايد دنبالت بگردم ! خسته شدم از بس حرفهايت را با خودم تکرار کردم نمی دانم کی نوبتم خواهد شد!نوبت حرف هايی که به مانند خلط در نايم بالا و پايين می روند و نمي گذارند نفس بکشم ! باز هم حرف هايت بر زمين سرد و تاريک دلم خود نمايی می کنند! حرف هايی که با جوهر وجودم بر يکتا ديوار دلم نوشتم ! صدای اذان بلند شده است بايد بروم تا دعايم را بخوانند اری برای توست برای ارامشت ! و می روم ٬ می روم طرف هفت حرف اول نامم که با نام تو مزين شده در هفت بستر خيس از گر يه در هفت قدم به هفت جهت و می گويم: فالله خير الحافظا و هو الرحم و الراحمين و هفت بار به طرفت فوت ميکنم! باشد که رستگار شوم! باشد ما را تو را انها را ببخشايد !باشد؟؟؟؟
...
|
از یکی پرسیدند : به نظرت احمق ترین فرد دنیا کیه؟ گفت: کسی که از همه چیز مطمئن باشه! ازش پرسیدند :مطمئنی؟ گفت:100%
چه چیز می تواند در نظر من شگفت انگیزتر نامنتظرتر و غیرحقیقی تر از خود حقیقت باشد؟ /داستایوفسکی/ {به جون مامانشینا خودشم نفهمید چی گفت!!!}
...
|
بغض درخت شکست وقتی به روی دوشها می رفت تا تابوت شود!!!
صدای کلاغ ها به ادم ها سلام می کنند !تو را قبل از خودم از یاد برده ام یادم هست!!
پرنده ها روی شانه هایت گرسنه اند ! شانه هایی که دیگر جایی برای اشک های من ندارند!! حواست نبود!خداحافظی میکنم !ا
...
|
ابتدا کلمه بود و کلمه خدا بود پس به نام او...
هزار تو ! فکر کنم این تنها نام خوبی باشه که بتونه ۰و۱ های مغز منو وصف کنه! تنها حرفه که میاد و تنها سکوت که جایگزینش میشه! میدانم که می دانی که اگر اندیشه ای هم نبافم باز هم به سکوت نشسته ام! پس همه چیرو اینجوری شروع می کنم: سلام به همه ! سلام به خودم !
...
|
|